 
سلام از امروز میخوام بعضی وقتها داستان های قشنگ بذارم که از خوندنشون لذت ببرید لطفا وبلاگها اگر کپی کردید یه منبع بنویسید ممنون .
اسم این داستان در غلتان که میتونید تو ادامه مطلب بخونید خیلیم طولانی نیست اما واقعا قشنگه من پیشنهاد میدم بخونید ...
در غلتان
روزی صدفی صدف دیگر را گفت : در اندرون خود دردی بس جانکاه حس میکنم یک شی گرد و سنگین در دل دارم که مرا بسی آزرده و رنجیده کرده است.
صدف همسایه از سر نخوت و بزرگ بینی با خونسردی پاسخ داد : آسمان و دریاها را سپاس که من در درون خویش هیچ دردی حس نمیکنم و در ظاهر و باطن سالم و سرخوشم .
در آن لحظه خرچنگی که از کنار صدف ها میگذشت صدای صدف ها را که با هم سخن میگفتند شنید و به صدفی که در ظاهر و باطن احساس سلامت و سرخوشی میکرد گفت : آری تو سلامت و سرخوشی اما دردی که همسایه ات در درون دارد مرواریدی است که زیبایی اش غیر قابل توصیف است .
|