کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 15 آذر ماه ، 1387
 
تبليغات



خرید پستی


منوي اصلي

منوی اصلی

 

صفحه اصلی

 

امار : Bookmark and Share

 

موضوعات سایت

 

جوک

 

کلیپ موبایل

 


آمار کاربران
 
عضو شويد
ارسال کلمه عبور

 
عضويت:
امروز: 0
ديروز: 0
در انتظار: 0
مجموع کاربران:450
جديدترين کاربر: kaviar

آمار بازديد:
 بازديد امروز : 217
 بارديد ديروز : 1,153
 بازديد کلي : 330513
بيشترين تعداد آنلاين:
ميهمان: 108
اعضا: 1
مجموع: 109

وضعيت آنلاين ها :
ميهمان: 23
اعضا: 0
مجموع: 23

اعضاي آنلاين:

لينك هاي جالب

درك عظمت عشق
مطالب جالب

یه داستان کوتاه و بسیار زیبا و مفهومی از عشق خود عشق نه هیچ عاشق و معشوقی نه هیچ لیلی و مجنونی داستان قشنگیه اگه عاشقید بخونید در ادامه مطلب



در جزيره اي زيبا تمام خواص، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و...


روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ي ساکنين جزيره قايق

هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او

عاشق جزيره بود.


وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي

کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"


ثروت گفت:" نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود

ندارد."


پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امنب بود، کمک خواست.


غرور گفت:" نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي

مرا کثيف خواهي کرد."


غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:" اجازه بده، تا من با تو بيايم."


غم با صداي حزن آلود گفت:" آه، عشق، خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."


عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود که صداي

عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي

سالخورده گفت:" بيا عشق، من تو را خواهم برد."


عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع داخل قايق

انداخت و جزيره را ترک کرد.وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه

متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.


عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد:" آن

پيرمرد که بود؟"


علم پاسخ داد:" زمان"


عشق با تعجب گفت:" زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟"


علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:" زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."

ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 1 مرداد ماه ، 1387 توسط sajjad  چاپ مطلب

 
نام: [ کاربر جدید ]

موضوع:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : woz69yam
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]

 
بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
صفحه اصلي |  جستجو |  دريافت فايل |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

www.mashhadteam.ir